
به آشیانه ای که میان دستهایم برای تو ساخته ام
شبی سر بزن
گرد مهتاب را روی قطار لحظه ها بپاش
و خواندنی ترین نگاهت را در نگاهم منعکس کن
به زمزمه آشنای مهرت
دور از همهمه ها
عادتم بده
و به دل انگیزترین رویایت مرا سنجاق بزن
از خیالات ملال اور
از وحشت کابوسها
از زمستان سردی که هر شب به ذهنم شبیخون میزند
و از تمام بهانه ها
نجاتم بده
در این آشیانه کوچک خوشب
که بی تو در من فرو میریزد
و ویرانه نشینم میکند
با من حرف بزن
ترانه های مهربانی ات را
برایم بخوان
و با لبخندت
به من امید جاودانه بده...
نظرات شما عزیزان: