.
 

 
 

 
 
 

 
.
 
 

به وبلاگ بهترین ها خوش آمدید
ایمیل مدیر :

» شهريور 1390
» تير 1390
» خرداد 1390
» ارديبهشت 1390
» فروردين 1390
» اسفند 1389
» بهمن 1389
» دی 1389
» آذر 1389

» چت روم
» ترک یک گناه...خود ارضایی
» ****lip2lip****
» ****lip2lip****
» Just Download
» انبار عکس
» وبلاگ طرفداران جاستین بیبر
» طرفداران جاستین بیبر
» آموزش آهنگ سازی-میکس و مستر
» طلوع ترانه
» بهترین محصولات
» به یاری اهورا مزدا
» Live Music and Entertainment
» کیت اگزوز
» زنون قوی
» چراغ لیزری دوچرخه

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان بهترین ها و جدیدترین ها و آدرس afshinzehtab.LoxBlog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 28
بازدید ماه : 28
بازدید کل : 87441
تعداد مطالب : 1344
تعداد نظرات : 25
تعداد آنلاین : 1



این صفحه را به اشتراک بگذارید

RSS
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:38


 

نقاش نیستم ! اما تمام لحظه های بی تو بودن را درد میکشم .

ای که یادت بهترین مفهوم بیداریست / عطر یادت تا ابد در خاطرم جاریست .

دلم اعدام عشق است به دار قلب خاموشت / بدان تا لحظه ی مردن نخواهم کرد فراموشت .
...
اگه عشقم حقیره ، اگه جسمم کویره ، اگه همیشه تنهام ، اگه خالیه دستام ، برای تو عاشق ترین عاشق دنیام .


با یاد چشمهای تو خوب است خواب من / از ابرها کناره بگیر آفتاب من / چشم تو را کجای جهان جستجو کنم / پایان بده به تب و تاب بی حساب من .

میان چشم تو ییلاق کردم / در عشق تو خودم را چاق کردم / از این پس بی تو مفهومی ندارم / دلم را بر دلت سنجاق کردم .

از بس که درون سینه تنها مانده / درمانده ام از دست دل وامانده / در داخل سینه درد شیرینی هست / آیا دل من پیش شما جا مانده ؟

اینقدر خیالهای بیهوده نباف / ماییم و دو خط رباعی و یک دل صاف / در آیینه ی دلم به جز عکس تو نیست / شک داری اگر ، بیا دلم را بشکاف .

+ اوج نیاز قلب من در به در نگاهته / آرامش درون من دیدن روی ماهته .

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد / نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد / عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی / که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد


 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:38


 

فرق واقعیت و حقیقت یا چگونه دروغ‌بگوییم بدون اینکه دروغ گفته باشیم!

حقیقت آن چیزی است که باید باشد ولی
واقعیت آن چیزی است که هست.

...از این تفاوت معنایی که معمولا نادیده گرفته می‌شود می‌توانید به خوبی استفاده کنید. مثلا این سناریو را در نظر بگیرید:

شما مسئولیت انجام پروژه ای را داشته‌اید اما به دلیلی از عهده‌ی انجام آن بر نیامده‌اید. مدیرتان از شما در باره‌ی وضعیت پروژه سوال می‌کند و با خونسردی جواب می‌دهید: «در حقیقت تا الان بدون هیچ مشکلی پروژه طبق برنامه پیش رفته» اما در واقعیت خدا می‌دونه که چه گندی بالا اوردید


 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:37

از پس شیشه ی عینک تاستاد سرزنش وار به من می نگرد

باز در چهره ی من می خواند که چه ها در دل من می گذرد

...............
...
ارشد امروز که نامم را خواند بی سبب داد کشیدم غایب

رفیقان همه خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب

...............

آنها هیچ نمی دانستند که من این جایم و دل جای دگر

 
.:: ::.
 
کاش می دانستی
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:36

کاش می دانستی که دلم در حسرت دوباره دیدنت در سینه می سوزد


کاش می دانستی شمع آرزوهای مرا باد جدایی خاموش کرد

...
کاش می دانستی که جای تو برای همیشه کنار تنهایی من خالیست


کاش میث دانستی این دل پس از تو دیگر ارزش نگه داشتن ندارد


کاش قصه ی تنهایی مرا از چشمان بی فروغم می خواندی


حالا چگونه به نبودن همیشگی ات عادت کنم!!!

 
.:: ::.
 
آه خدا......
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:34



گفتم خسته ام.گفتی: لا تقنطوامن رحمته الله...از رحمت خدا نا امید مشوید.(زمر/53)

گفتم هیشکی نمی دونه تو دلم چی می گذره....گفتی:ان ان الله بین المرء و قلبه....خدا حائل است میان انسان و قلبش(انفال/26)
...
گفتم:هیچ کسی رو ندارم....گفتی:نحن اقرب الیه من حبل الورید....ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم(ق/16)

گفتم:ولی انگار اصلا منو فراموش کردی....گفتی:فاذکرونی اذکرکم.....منو یاد کنید تا یاد

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:34

 

من از آن ابتدای آشنایی شدم جادوی موج چشمهایت

تو رفتی و گذشتی مثل باران و من دستی تکان دادم برایت

تو یادت نیست آنجا اولش بود همان جایی که با هم دست دادیم
...
همان لحظه سپردم هستیم را به شهر بی قرار دستهایت

تو رفتی باز هم مثل همیشه من و یاد تو با هم گریه کردیم


تو ناچاری برای رفتن و من همیشه تشنه ی شهر صدایت

شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدان همه با هم سلامت می رسانند

 

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:33


تا وقتی که مریض نشی کسی برات گل نمیاره

تا فریاد نزنی کسی نوازشت نمیکنه

تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه
...
تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد

و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمیبخشه


 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:31

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ،

هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

 
.:: ::.
 
من پذیرفتم
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:30


من پذیرفتم که عشق افسانه است ... این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم ... با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب دیدنم آزادباش
...
گر چه تو تنها تر از ما می روی ... آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را ... تلخی بر خوردهای سرد را


 
.:: ::.
 
دختر زیبا در مهمانی و روش های بازاریابی
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:29



* شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد،
بلافاصله می رین پیشش و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"
به این میگن بازاریابی مستقیم
...
* شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و
ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،
به شما اشاره می کنه و می گه: " اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن"
به این می گن تبلیغات

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ،
بلافاصله می رین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین
و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن" به این میگن بازاریابی تلفنی

* شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد،
بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و می رین پیشش اون رو به یک
نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین،
در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین
و می گین: "در هر حال، من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟"
به این میگن روابط عمومی

* شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و می گه:
"شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟"
به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری

* شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد،
بلافاصله میرین پیشش و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن" ،
بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه
به این میگن پس زدگی توسط مشتری

* شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد،
بلافاصله میرین پیشش و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"
و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه
به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا

* شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد،
ولی قبل از این که حرفی بزنین، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه:
"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"
به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا

 
.:: ::.
 
دلم گرفت
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:28

امشب به ياد تك تك ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب كهنه ي غم ها ، دلم گرفت

انگار بغض تازه اي از نو شكسته شد
...
در التهاب خيس ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا كه بگيرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروكه نيست خلوتِ سرد دلم ولي

از ارتباطِ مردم دنيا دلم گرفت !!

يك رد پا كه سهم من از بي نشاني است!

از ردِ خون كه مانده به هر جا ، دلم گرفت

اينجا منم و خاطره هايي تمام تلخ

اقرار ميكنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

از لحظه اي كه هر دو نگاهم اسير شد

در امتداد هيچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه اي كه خيس شدم در خيال تو

آن دم كه تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

تكرار مي كنم اين سطرهاي كهنه را ...

تكرار مي كنم كه خدايا !! دلم گرفت

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:26

سرمایه های ماورایی هر دلی ، حرفهایی است که ان دل برای نگفتن دارد

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:24

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو ...…از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه !

 
.:: ::.
 
سوگند
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:23

بر دو چشمان تو سوگند

در تمام ملک هستی

اولین عشقم تو بودی
...
آخرین عشقم تو هستی

سر زدی همچون ستاره

در شب تنهایی من

همچو باران بهاری

تن کشیدی روزگاری

در حریم شوره زاری

در قلب سردم زد جوانه

گل های خودروی ترانه

شیرین ترین افسانه ها

پر شد ز ما در خانه ها

قصه های عاشقانه

می ماند از ما این ترانه

بر روی لب ها جاودانه

در قحطی عشق و وفا

از عشق ما باشد نشانه

بعد ما در این زمانه !

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:19

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم
...
چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 
.:: ::.
 
شما یادتون نمیاد (البته شاید هم یادتون بیاد)
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:19



شما یادتون نمیاد، آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
...
شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

 
.:: ::.
 
دلم گرفته
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:17

دلم گرفته، تنم شکسته

ظهور ِ گریه در من نشسته

بسته گلومو بغض ِ عظیمی
...
مونده تو قلبم زخمی قدیمی

جاری شده تو رگهای قلبم

حرم ِ غم ِ عشق مثل ِ تب ِ سرد

تموم ِ درها قفلی بزرگه

خشکیده دستم بر کوبه ی شب

اسیر ِ عشقم با این تن ِ سرد

سر در گریبون در تیره ی درد

در فصل ِ گلریز تنها گل ِ عشق

پژمرده و خشک، دلخسته و زرد

به حرمت ِ عشق خود را شکستم

اما به خاک ِ غربت نشستم

به انتظار ِ رسیدن ِ تو

خود را به خاک ِ هر جاده بستم

 
.:: ::.
 
به گوشت ميرسه
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:15

به گوشت ميرسه روزي كه بعد از تو چي شد حالم

چه جوري گريه مي كردم كه از تو دست بردارم

نشد گريه كنم پيشت نخواستم بد شه رفتارم

نمي خواستم بفهمي تو كه من طاقت نميارم

دلم واسه خودم مي سوخت براي قلب درگيرم

يه روز تو خندهات گفتي تو مي موني و من ميرم

سرم رو گرم مي كردم كه از يادم بره اين غم

ولي بازم شبا تا صبح تورو تو خواب مي ديدم

نميدونستي اينا رو چرا بايد مي فهميدي

منو ديدي ولي يكبار ازم چيزي نپرسيدي

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال جمعه 8 بهمن 1389 در ساعت 14:39

من از ميان ريشه های گياهان گوشتخوار می آيم و مغز من هنوزلبريز از صدای وحشت پروانه ای ست كه او رادر دفتری به سنجاقی مصلوب كرده بودند.

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال جمعه 8 بهمن 1389 در ساعت 14:30

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم فانوس خیال ازاو مثالی دانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس ما چون صوریم کاندر او حیرانیم

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال جمعه 8 بهمن 1389 در ساعت 14:25

ای کاش ویرگول بودم،
تا وقتی مرا می‌دیدی لااقل کمی مکث می‌کردی

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال جمعه 8 بهمن 1389 در ساعت 14:2

از نظر انسانها سگها حیواناتی با وفا و مفید هستند
ولی از نظر گرگها، سگها گرگهایی بودند که تن به بردگی دادند
تا در آسایش و رفاه زندگی کنند!

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 7 بهمن 1389 در ساعت 20:32
 
.:: ::.
 
امان از این دل که هر لحظه یه بازی با آدم داره
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 7 بهمن 1389 در ساعت 20:11

دیشب همین که گوشی رو گذاشتم دلم برات تنگ شد نمی دونم چرا دوست داشتم دوباره صداتو بشنوم خیلی دلم برات تنگ شده بود نشستم یه گوشه و منتظرت شدم اما...بد جوری بغض کرده بودم نمی دونم چرا اما احساس می کردم دیگه قرار نیست صداتو بشنوم این ...واقعا آزار دهنده است معمولا این جور وقتا یه دوش آب سرد حال آدم رو جا می یاره اما این دفعه نمی دونم چرا زیر دوش هم گریه می کردم امیدوارم که همش خیال باشه چون اصلا دوست ندارم تو رو از دست بدم ...

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 7 بهمن 1389 در ساعت 20:8

منو تا ساحل چشمای ترم حوصله کن
دستاتو پلی واسه خلوت این فاصله کن
نفسم در نمی آد ماهُ از آسمون بکن
بذار این روزنه راهی شه واسه عبور من

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 7 بهمن 1389 در ساعت 20:4

پسر به دختر گفت: دوستم داری؟!                    اشک از چشمای دختر جاری شد

میخواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکهاشو پاک کرد و گفت:

اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوست دارم وطاقت دیدن اشکهاتو ندارم

دخترسرشو پایین انداخت وگفت: میدونی چیه؟

 

من دوست ندارم........من بدجوری عاشقت شدم.

پسر دستهای دختر را رها کرد و با قیافه ای غمگین از دختر جداشد

دختر فریاد زد: مـــــــــــــــــگه دوســــــــــــــــتم نـــــــــــــــــداری؟؟!      چرا داری میری؟

پسر جواب داد: چون دوست دارم میخوام تنهات بذارم.

دختر گفت: فکر کنم شنیده باشی که میگن عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه!!!

تو که دوست نداری من بمیرم......هان؟؟؟؟

پسرگفت: آنقدر دوست دارم که نمی خوام به خاطر من مرتکب گناه بشی!چون میگن عشق یه جور گناهه!!!!!!!!!

دختر: اما عشقم پاکه!!

پسر فریاد زد عشق پاک دیگه هیچ جای دنیا پیدا نمیشه........و دختر را برای همیشه تنها گذاشت.

 

"عــــــــشق پاک دیگه حتی تو قصه ها هم معنی نداره"

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 7 بهمن 1389 در ساعت 20:4

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشانــــدم و پارو زنان سوی تو فرستارم
وقتی به ساحل نگاه تو رسیـــــــد تو چشمانت را
بستی و قایقم غرق شد......!

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 7 بهمن 1389 در ساعت 19:59

از عشق گفتی ولی معنای وصف ناپذیرش را ندانستی

اگر میدانستی تنگنای کابوس وحشتناکم را با رفتنت جلا نمیدادی و دلت راضی به آتش کشیدن دلم نمیشد

ولی افسوس که عشقت را در صفحه اول دلم به ثبت رساندی

منه ساده باورت کردم و پا به راهی نهادم و داستانی را اغاز کردم که دیوار های یک بن بست تلخ ،فصل آخر آن بود

حال در انتهای این راه و در آغاز راهی هستم که برای خود رقم زدم

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 7 بهمن 1389 در ساعت 19:58

خدایا آنکه در تنهاترین تنهایم تنهام گذاشت

در تنهاترین تنهایش تنهاش نذار

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 7 بهمن 1389 در ساعت 19:54
دمی می آید و بازدمی میرود  اما زندگی غیر از این است
                     و ارزش آن در لحضه ای تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد
 
.:: ::.
 
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 ... 28 29 30 31 32 ... 45 صفحه بعد

 
 
 

  .:: Design By : Afshin Zehtab ::.