.
 

 
 

 
 
 

 
.
 
 

به وبلاگ بهترین ها خوش آمدید
ایمیل مدیر :

» شهريور 1390
» تير 1390
» خرداد 1390
» ارديبهشت 1390
» فروردين 1390
» اسفند 1389
» بهمن 1389
» دی 1389
» آذر 1389

» چت روم
» ترک یک گناه...خود ارضایی
» ****lip2lip****
» ****lip2lip****
» Just Download
» انبار عکس
» وبلاگ طرفداران جاستین بیبر
» طرفداران جاستین بیبر
» آموزش آهنگ سازی-میکس و مستر
» طلوع ترانه
» بهترین محصولات
» به یاری اهورا مزدا
» Live Music and Entertainment
» کیت اگزوز
» زنون قوی
» چراغ لیزری دوچرخه

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان بهترین ها و جدیدترین ها و آدرس afshinzehtab.LoxBlog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 41
بازدید دیروز : 12
بازدید هفته : 69
بازدید ماه : 69
بازدید کل : 87482
تعداد مطالب : 1344
تعداد نظرات : 25
تعداد آنلاین : 1



این صفحه را به اشتراک بگذارید

RSS
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال جمعه 15 بهمن 1389 در ساعت 15:53

غصه نخور ای دل بی کسم          گریه نکن گلم  همه کسم

رسم دنیا بی وفاییه 

دلکم           دلکم            دلکم

دل من بغضتو بشکن     غریبگی نکن با من   

 ببار مثل ابر بهار          دل من

اونی که  دل تو رو شکسته    خدا جوابشو میده

ببار مثل ابر بهار           دل من

 
.:: ::.
 
:: گریه::
نویسنده افشین  تاریخ ارسال جمعه 15 بهمن 1389 در ساعت 15:52

سحر كه مي شود دلم هواي گريه مي كند
ز دست روزگار خود مدام شكوه مي كند
كودك خسته ي دلم تو را بهانه مي كند
كبوتر غريب دل هواي ناله مي كند
غريبم و كسي به اين غريبه سر نمي زند
كسي به خانه ي دلم حلقه به در نمي زند

مريضم و به فكر من كسي دوا نمي كند
كسي به حال غربتم دگر دعا نمي كند
بيا و راحتم كن و بگير جان خسته را
بيا مرحمي بده بال و پر شكسته را

 
.:: ::.
 
::بی صدا دل شکست::
نویسنده افشین  تاریخ ارسال جمعه 15 بهمن 1389 در ساعت 15:49


 
.:: ::.
 
شبیه شد آیـنه با من
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:23

 

چشمانـم به دنبال حقیقت می‌گردند

انگشتانـم ایمان و عقیده را احساس می‌کنند

پاکیزگی را با دستانـم لمس می‌کنـم

و همه چیز را زیـر بـاران اعتراف می‌کنـم

و سپس در مقایل آینـه ایستادم

آنرا شکستـم!

چه شبیه شد آیـنه با من . . .

 
.:: ::.
 
از من چه می ماند
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:23

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از آوار تنهایی

غیر از غباری بر لباس تن چه می ماند

از روزهای دیر بی فردا که می آید

از لحظه های رفته روشن چه می ماند

از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا

بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند

بی تو چه فرقی میکند دنیای تنها را

غیر از غبار و آدم و آ هن چه می ماند

وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد

از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند

 
.:: ::.
 
می شود نبود و نفس کشید
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:22

زندگی کردم و فهمیدم که همیشه مردن پایان نفس نیست


گاه برایت لمس مرگیست در عین هر لحظه بودنت


تجربه ی تلخیست به کرات با وجود گرمی نفس هایت


پایانیست برای روحی خسته با وجود تپش عادت گونه ی قلبت


که هر لحظه زیستن جنگیست برای هیچ با وجود نبض بی وقفه ی رگهایت


به آنجا می رسی که روز و شبت انتظاریست بدون خیال پایان


روزهایت در دیار غریبگان ، سرگردانی خسته به دنبال نوای آشنایی


شب هایت سراسر ظلمتی نا امید از آفتاب و محکوم به بیداری


دیروزی گذشت با آرزوی نبودن امروزی که می رود بدون اشتیاق فردایی


من زندگی نکردم و فهمیدم می شود نبود و نفس کشید

 
.:: ::.
 
ندونستم
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:22

 

 

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو با خنده ای نوشتی همقفس خدا نگهدار

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم، مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز

فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز

شب عاشقونه من که حروم شد

مهلت بودن با تو که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:21

زندگی قصه مرد یخ فروشیست که گفتن فروختی گفت نخریدند تمام شد

 
.:: ::.
 
خسته ام
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:20

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر آه و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 
.:: ::.
 
شباب عمر عجب با شتاب می گذرد
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:19

شباب عمر عجب با شتاب می گذرد

بدین شتاب خدایا شباب می گذرد

شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی

شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد

به چشم خود گذر عمر خویش می بینم

نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد

به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه

که ابر از جلو آفتاب می گذرد

خراب گردش آن چشم جاودان مستم

که دور جام جهان خراب می گذرد

به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی

که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد

به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما

چو گندمی است که از آسیاب می گذرد

کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست

که روزگار چو تیر شهاب می گذرد

 
.:: ::.
 
هنوز زنده ام
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:19

 

در این زمانه ی بی هیاهوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست؟

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرز علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز انا الحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست

به چشم تنگی نامردم زوال پرست

 
.:: ::.
 
طناب دار
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:18

این جهان پراز صدای پاهای مردمی است که همچنان که تو را میبوسند درذهن خود طناب دار تو را می بافند.

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:18

مرداب همیشه تنهاست و هیچ‌کس او را دوست ندارد، زمانیکه چیزی در مرداب می‌افتد، او به خاطر رهایی از تنهایی آن را سخت در آغوش می‌کشد و نمی‌خواهد دوباره تنها شود و بهای رهایی مرداب از تنهایی، نابودی دیگران است

 
.:: ::.
 
تنها بودی
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:17

تنها بودی تو تنهاییت احساس کردی که تنها بنده تنها فقط تویی ناراحت نباش چون یکی رو داری که خودش تنهاست اما هیچوقت تنهایی رو برای بنده هاش نمیخواد به اون رجوع کن میبینی که تنها نیستی

 
.:: ::.
 
آدمی را توانایـی عشق نیـست
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:17

شتاب مکن

که ابر بر خانه ات ببارد

و عشق در تکه ای نان گم شود

هرگــز نتــوان

آدمـی را به خانه آورد

آدمی در سقـوط کلمات

سقــوط می کند

و هنگام که از زمین برخیزد

کلمات نـارس را

به عابران تعـارف می کند

آدمی را توانایـی عشق نیـست

در عشق می شکنــد و می میــرد

 
.:: ::.
 
چه کسی
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:16

 

آوازی بر زبان ‌ام پژمــرد

شوقـی در نگـاه‌ ام

و خنـده‌ای بـر لبانــم

دست‌ هایــم را

بـه سمت شـادی‌ ها دراز کردم

اما دور گردن حسرت و اندوه پیچیدند

چه کسی ستـاره‌ ها را چیده است؟

 
.:: ::.
 
بزرگ ‌ترین مصیبت
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:16

بزرگ ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌ باشد، نه شعور لازم برای خاموش ماندن ... ژان دلابرویه

 
.:: ::.
 
قطره قطره ...
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:16

طره قطره اگر چه آب شدیـم

ابـر بودیـم و آفـتاب شدیـم

ساخت ما را همو که می پنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم

هی مترسک کلاه را بردار

مـا کلاغـان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش کـن ما خروش و خشم تو را

همچنان کـوه بازتاب شدیم

اینک این تو که چهره می پوشی

اینک این ما که بی نقاب شدیم

مـا که ای زندگی به خاموشی

هــر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی ؟

ما که با مرگ بی حساب شدیم

 
.:: ::.
 
هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی؟
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:15

تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را

اگر می خواهی جستجو کنی

به حتم در میان پستو های بی حوصلگی ام می یابی

اما بی محابا در نزن که گرد دلم

تا ابد به سرفه ات می اندازد

و عزای سیاه پوشش به گریه ات!

آرام که آمدی

اول از آینه تنهایی بپرس از کدام سو

آنگاه به نرمی قدم بردار

که ناگزیر تخته های زوار در رفته روحم

پای برهنه ات را خراش نیندازد

به گمانم جایی برای تکیه کردن نیست

تنها شانه های پوشالی مترسک خنده هایم

که آن هم استراحت گاه ناامنی است

آخر بارها هجوم سخت کلاغ های سیاه را دیده است

تصمیم با خودت ...

هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی؟

 
.:: ::.
 
اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:15

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد

 
.:: ::.
 
رفتن چرا؟
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:14

وقتی که هیچ چیز نداری

وقتی که دست هایت

ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری

حتی بی هیچ حسرتی

دیگر چه بیم آنکه تو را آفتاب و ماه ننوازند؟

وقتی میعادی نباشد رفتن چرا ؟؟؟

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:14

هوا گرفته بود و باران میبارید ، کودکی آهسته گفت : خدا گریه نکن درست میشه ...

 
.:: ::.
 
بیـا ره توشه برداریم
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:14

من اینجـا بس دلم تنـگ است

و هـر سازی که میبینم بد آهنگ است

بیـا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان "هر کجا" آیا همین رنگ است؟

کجـا؟ هرجا که اینجا نیست

من اینجـا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

بیـا ای خسته خـاطر دوست !

ای مانند من دلکـنده و غمگین

من اینجا بس دلـم تنگ است

بیـا ره توشه برداریم

قـدم در راه بی فرجام بگذاریم...

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:13

در شبی پر ستاره و آرام پسرکی در عذاب می میرد

پسرکی در عذاب تنهایی،غرق در التهاب می میرد


در نگاه دو چشم خسته ی او زندگی موج می زد و عشق

غافل از اینکه این همه رویاست،عاقبت در سراب می میرد


چشم هایش پر ست از حسرت،حسرت لحظه هایی رویایی

چشم هایی که پر ز رویا بود آن زمان چون شهاب می میرد


دست های نیاز او آن وقت رو به سوی ستاره بالا رفت

پسرک در شکوه راز و نیاز لحظه ی استجاب می میرد


و پریشان و خسته و غمگین در خیالش که اشتباهم چیست ؟

این جه جرمی ست هر زمان احساس در همین ارتکاب می میرد


زیر آوار غصه ها خم شد،آهی از عمق قلب او برخاست

بی خبر از همینکه جرمش چیست،پاسخی بی جواب می میرد


بعد از آن لحظه های بارانی چهره اش را کشید و قابش کرد

زیر آن هم نوشت این چهره زیر آوار قاب می میرد


آسمان پر از ستاره و صاف از ستاره،تهی شد و غمگین

زیر رگبار آسمان آن شب،پسرکی در عمق خواب می میرد

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:13

نرو ...
از حضورم نترس
من چیزی جزء سایه ی یک تنهایی بیش نیستم
نرو ...
که همین رفتن ها مرا به اینجا کشانده است
باور کن
بود
نم را ...
سیاهی گم شده چشمانم در سپیدی روز ...
مردمک بیچاره ی چشمانم ...
که دلش برای تو لک زده
بمان و بدان و باور کن
این دو روز زندگی ام را
این عمر کوتاهم ،
که ثانیه ای ، هزار سال طول می کشد
بخوان ،
این کلمات آویزان شده از چشمانم
که آفتاب بی اعتنای روزگار از رنگ و رو انداخته شان
ببین ،
جز یک سایه چیزی نمانده است
از آن همه اشتیاق ...
همین که می بینی مانده است
از مردی که سال هاست نقاب به صورت دارد
و خنده اش ،‌ کفری بیش نیست

بخند ...
تا شاید با دروغی بر لبهای تو
چشمانم را ببندم
 
.:: ::.
 
از هوش می روم ...
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:13

مدهوش می شوم
از اضطراب تو ...
خون به جگر شدم
در انتظار تو
بی نام و بی نشان
غرقه نگاه تو
دنیا به کام من
شیرین ز کام تو
آغوشت بسترم 
در ناز های تو
آشوب زد به جان
لب های گرم تو
زاین شام و این نگار
کامم به کام تو
این شب ، شب ِ من است
فردا مال تو

 
.:: ::.
 
بگو که عاشقم بگو
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:13

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو

آیینه در جواب من باز سکوت می کند

باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو

جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را

در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا

شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو

با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش

منظره های عقل را با من سابقم بگو

من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

یا به زوال می روم یا به کمال می رسم

یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 23:12

حلق آویز شده بر دار تنهایی
ذهنی سرشار از خاطرات رنگ پریده
گمشده در نفس های خون آلود
در چرخشی به دور محور خود
بر ویرانه ی آرزوهای از دست رفته اش ...
و سکوتی که تمام اتاق را پر کرده است
چشمان بی تابش ، در جستجوی چیزی
یا آمدن کسی ...
پشت آخرین پلک زدن ها به سیاهی می رود

 
.:: ::.
 
نویسنده افشین  تاریخ ارسال پنج شنبه 14 بهمن 1389 در ساعت 22:56

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که ظلم و جور را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدگر ،ویرانه میکردم.




عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

چو در همسایه ی صدها گرسنه ،

 

چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

چو میدیدم یکی عریان و لرزان ،

 

دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا  واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد سرگردان،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

چو میدیدم مشوش عارف و عامی ،

 

ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چه بودم ،

یک نفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

 
.:: ::.
 
بهترین ها
نویسنده افشین  تاریخ ارسال دو شنبه 11 بهمن 1389 در ساعت 12:40

یه جای دنج برای درد و دل های یه عاشق شکست خورده

اینجاست

 
.:: ::.
 
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 ... 27 28 29 30 31 ... 45 صفحه بعد

 
 
 

  .:: Design By : Afshin Zehtab ::.